شمس الدين حافظ

162

سفينه حافظ ( فارسى )

عشقت رسد بفرياد گر خود بسان حافظ * قرآن ز بر بخوانى با چارده روايت « 1 » [ 95 مدامم مست مىدارد نسيم جعد گيسويت ] 102 شماره مسلسل 128 مدامم مست مىدارد نسيم جعد « 2 » گيسويت * خرابم مىكند هر دم فريب چشم جادويت پس از چندين شكيبائى شبى يا رب توان ديدن * كه شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت سواد لوح « 3 » بينش را عزيز از بهر آن دارم * كه جان را نسخه‌اى باشد ز نقش خال هندويت تو گر خواهى كه جاويدان جهان يكسر بيارائى * صبا را گو كه بردارد زمانى برقع « 4 » از رويت و گر رسم فنا خواهى كه از عالم براندازى * بيفشان زلف تا ريزد هزاران جان ز هر مويت من و باد صبا مسكين دو سرگردان بىحاصل * من از افسون « 5 » چشمت مست و او از بوى گيسويت من از لطف صبا دارم سپاس نكهت « 6 » جانان * و گرنه كى گذر بودى سحرگاهان ازين سويت سواد ديده « 7 » هر وقتى به خون دل همىديدم * عزيزش دارم اين ساعت به ياد خال هندويت زهى همت كه حافظ راست كز دنيا و از عقبى * نيايد هيچ در چشمش بجز خاك سر كويت

--> ( 1 ) مشهور است كه هفت امام قرائت قرآن هريك شاگرد داشته‌اند كه جمعا چهارده نفر مىشدند كه بچهارده روايت تلاوت قرآن مىكردند ( 2 ) موى پيچيده و زلف تو در تو ( 3 ) لوح به چيز پهن و مسطح گويند ، قطعه فلز يا چوبى كه بر آن چيزى نويسند و درين بيت چنين مفهوم است كه « مردمك سياه چشم را كه شبيه خال هندوى تست عزيزش داشته آن را حفظ مىكنم . » ( 4 ) برقع يعنى روبند و نقاب ( 5 ) افسون بمعنى حيله و تزوير و نيرنگ ، و وردى كه جادوگران مىخوانند ( 6 ) بوى خوش ( 7 ) مردمك چشم .